پست‌ها

ستاره من کجاست

نمی دانم هرچه میکنیم درخت دلمان بی ثَمر شده است و عشق در این زمانه بدقِلِق چه بی اثر شده است جلادِ تبر به دست که می رود به سوی درخت نمیداند چه جان ها که قربانی تفکرِ یک نفر شده است به خندهِ کودکانِ پاکِ شهرها ترحم نمی شود از این سکوت طولانی چه گوش ها که کَر شده است همان کسی که به دل پروراندیَش به مِهر بیا و بین عَجَب حریفی قَدَر شده است ستاره من کجایی ، که عمریست دَم نزدم دل مهجورم همچو منظومه ای بی قَمَر شده است پادشاه کُفر زِ سرباز پیاده نیز می هراسد مَلالی نیست همچو ارتشی بی نفر شده است ستاره من کجایی ، کجایی که ببینی چه فلسفه های مُضحِکی که عَلَم شده است زِ جَهل این جماعتِ چِرکینُ منحرف زمانیست که رَنجِ دلم به رنگِ قَلَم شده است بگویید ستاره من کجاست نیاید نیاید که آدمی همچون سنگ شده است و چه زیبا گفت نرود میخِ آهنین در سنگ تلخ است بین بد و بدتر جنگ شده است همان مُهری که با اشک می رویم به حسرتِ سُجود زِ تزویر اهل دیانت به پیشانیِمان اَنگ شده است همان رأیی که با عِلم می دهیم به اُمیدِ صعود به تدبیرِ اهل سیاست کمرنگ شده است ستاره من ...

ناکث

پیر شدم نمی رود زِ خاطرم چشمان سـیـاهــــت هر روز ضربه می زند،ضجّه می زنم به فکر و خیالت زِ خودبینی اختران به گوشهِ چشم نظری کن به آسمان ستاره ها چه ملتمسانه فرونشستند زِ شعاع نگاهـــت به باغ و گلستان چو آنی قدم نهی با عشـــــــــــــــق چه لاله ها که عاجزانه پژولیدن زِ شمیم هَوایـــــــت چو حنجره بگشای زِ قیاس خارج است هرکَـــــــــس بلبلی دیدم عجیب عاشق شده بود زِ فاجعه صدایت زِ همچشمی زیبارویان ملالی نیست هرگــــــــــــــــــز عجب آفرینشی،سپاسگذارم از این هنرنمایی خدایت کمال جمالت،صفایت برانگیخته است حَمدُ ثَنایت،ولی لِه شدم،کمرم شکست از این بدعهدی و وفـــــــــــــایت

فصل تناقض

دوباره خزان است و شاعر قلم به دست گیرد چو بالهای عیسی بسوزد هم ز حوا خبر گیرد ممل نی زِ رسوایی هَماره و ممکن نیست که این شوخدیده حاشا ز عاشقی حذر گیرد چه عمری که یادش قدم زدم افسوس, می‌شود؟ درخت کهنسال کوچه ى قدیمی ثمر گیرد ؟ ز هَم کمر مَعوج و رخ چین می زند ز غَم ز رَن رمیدم از خریف , خلت ز سر گیرد فقط می کُشد مجال شکفتن نمی دهد پاییز چرا باید فصل تغزّل و شیدایی لقب گیرد ز نعره های دل , عشق , زخم بر حنجره می زند گمانم تا عَندد این دل باید زبان به دهن گیرد زیاده گفتم و مشکل نه فصل است و ماه که این شوریده حال هر دم سراغ تو را گیرد چو روزی ز ضعف هرم چکامه ها به سر آید خدا کند یک دم , فقط یک دم مرا بغل گیرد .. !

انتظار شاعر

دلم گرفته و می خواهد به آسمان پر بزند چه می شود اگر همین امشب بی خبر، با شاخه ای گل بیاید و سر بزند... مگر چه می خواهم من عاشق چه می شود اگر مثل قدیم بی ریا، از دوست داشتنم دم بزند... هستم ولی بدون او چه کنم چه می شود اگر با من فضای عاشقانه ای رقم بزند... میان کوچه ای پوشیده از برگ درخت چه می شود اگر این مسیر را آدم پیاده با عشقش قدم بزند ... چه رؤیاهایی بسازم برای خودم چه می شود اگر با احساس بگیرد و محکم مرا بغل بزند... چشم در چشم حلقه عشق تنگ تر بشود چه می شود اگر ناگاه با طنازی بوسه ای بر لب بزند ... کتاب دلم را باز کردم نمی دانم چه می شود، شاید یکی بیاید که مثل او لبخند بزند... نمی شود، نمی خواهم، یکی مرا چک بزند یکی مرا حد بزند چه باعث شده این فکر امشب به سر بزند... گویی می خواهد به جان آتش بزند چه می شود اگر یک مرد نیمه شب این حرف ها را در خلوت بزند... مرا ببین و ببین که چه می شود چه می شود اگر با این شعر به یادم نیمخندی بر لبانش نقش بزند ..

عقل و دل

سهم از عشق مرا قد یه دنیا دادند همه انگشت اشاره به سمتم به تماشا دادند دوستانم شعر از روی تمسخر خواندند و مرا مثل یه دیوانه تشابه دادند مثل آدم که از آسمان می افتد سهم من را فقط از سردی حوا دادند اشک در چشم، چشم بر در، به خیالت بودم چشم و قلب و همه اعضا خبر از بودن بی جا دادند و اگر اشکی از گوشه چشمم افتاد همه از گوشه چشمان به سمتم چه نگاهی دادند به خیالم خوب بودم چقدر از دید همه همه از روی ترحم پرو بالم دادند فکر ناخواسته و درد دل و حال وخیم هرچه فکر کنید رنج و عذابم دادند من اگر قدرت ابراز تفکر داشتم شاید این مردم دهن بین دلی می دادند تا که این حال ندارم نشود ورد زبان برخلافش همچو آهو به شکارم دادند عقل و دل با هدف گفتن عاشق بودن یکدگر را ناسزاهای رکیکی دادند و من و بارش باران و هوایت به سرم بخدا بر دل من حال عجیبی دادند ولی ای کاش که روزی برسد دیدارت تازگی ها وعده های دل فریبی دادند دیگر حسی نمانده که بخواهم باشم شاید باید به تسامح مرا انگیزه ای می دادند ولی افسوس که زخمم را نمک پاشیدند در جوانی مرا قد ...

پاییز

من در این فصل خزان می شود با خبری خوب مواجه بشوم ؟ دو سه روزی برود بعد از آن همه دوری باز باران بشود ؟ از دور بینمش و آفتاب کج بشود سایه ام زودتر از من به سمتش بخزد من اگر ، کوله در دست به سویش بروم شاید از کف بروم تو چه دانی ، روی ماهش اگر دیده شود شاید از دست بروم تو چه دانی که آن لحظه چقدر شیرین است شاید این کوله را بندازم و به سویش بدوم شاید اصلا مثل عیسی بشوم بال ها را بگشایم و بسویش بپرم نفسم را بدمد ، نفسش را بدمم شاید اصلا زندگی را ، به من هدیه دهد چند قدم مانده به او ، قلبم تند بزند در وصالش همه ی صبر و قرارم برود اضطرابم که چنین افزون گشت شاید اصلا بزند من به سرم من به او گر برسم شاید اصلا ؛ نه مطمئنم ؛ که روحم که جانم برود بگذریم ... او اگر می فهمید ، می توانست این فصل ، از نو آغاز شود و خدا می داند این عیسی ، می تواند مثل سابق بشود که اگر امکان داشت ، عشق در او زنده شود بشود یا نشود می خواهم ، بعد از این شعر شاعر بشوم ... !